دلم آشوب میگردد از این موسیقی محزون
مرا هر لحظه میخوانی و هر دم میکنی افسون
خمارآلود چشمانت، سه ماهی هست دور از تو
گرفتارم به سیگار و تِرا و خلوت و افیون
در این جا ماه هم، ماهی ندارد، شهر تاریک است
نمیآید شراب از چشمهای عاشقت بیرون
به غیر از خاطراتم، از تو و از دخترم صهبا
کسی حرفی نمیگوید، سراغی نیست در بیرون
نه بارانی که چشمم را بشوید آسمان، وحشی
نه شعری تا بیاویزم بر آن غمهای پیرامون
تمام ثروت من یا نداریام باشی
قرار من شوی و بیقراریام باشی
مرا همین، به همین حالتم بخواهی یا
همیشه در صدد دستکاریام باشی
چه مست میشوم از این پیالهها با تو
اگر پیاله به دست کناریام باشی
هزار چهرهی شهر از هزار جلوهی توست
همین خوش است که یار مزاریام باشی
پالتو را محکم تر می پیچم دور خودم
سرما در اردوگاه
از هر مقام و منصبی با نفوذتر است
***
اینجا سلسله مراتب رنگها برعکس است
سبز کم رنگ به سبزهای پررنگ دستور می دهد
سبزهای پررنگ به پتوهای خاکستری لگد می زنند
شاید کسی از سرمای دیشب نجات پیدا کرده باشد
***
رمانهای زیادی را خوانده ام
و شعرهای زیادی
اما به من فقط یک پتوی نازک خاکستری دادند
***
بیهوده مشغول ساختن آدم برفی شدیم
در ساعت هواخوری
نه کسی شالگردن اضافه داشت
نه کلاه
از صورت فقط خطی راست به جای دهان گذاشتند
همه به هم نگاه کردیم
پتویم را پیچیدم دور آدم برفی
حالا شباهت بیشتری به او دارم
***
سربازها همیشه آماده
و گوش به فرمان
باتومهایشان را محکم می فشارند
آنها سرباز وظیفهاند
***
هر شب گروه جدیدی به اینجا می آید
با صورتهایی خسته و لباسهایی خاک آلود
باید پتوهایمان را قسمت کنیم
ما مورچههایی سرگردانیم
که سیل
لانهمان را همراه ملکه برده است
یک دانة درشت برف کافی است تا لحافی باشد برای زمستان
×××
زمستان
بیهیچ چمدانی از راه میرسد
انگار اصلاً به سفر نرفته بود
×××
پاهایشان را آرام برمی دارند و آرام بر زمین میگذارند
حتی نمیتوانند برگها را به خشخش درآورند
آنها فقط مورچهاند
×××
زمستان از راه میرسد
و جنگل هیچ دانهای را زمین نینداخته
وای به حال مورچهها
×××
به همه چیز عادت میکنی
به زیر دست و پا شدن
له شدن
و حتی مرگ
وقتی مورچهای باشی و کارگرت بنامند
×××
مورچههای کارگرند
که زیر دست و پا له میشوند
و حشرهکشها
آنها را هدف می گیرند
وگرنه ملکه و درباریان
چند متر در عمق زمین
به وطنشان میاندیشند
و به تولید مثل
×××
جنگل نمیتواند به ساکنانش آسیب برساند
اما میتواند آنها را گرسنه نگاه دارد
تا زمستان از راه برسد
زمستان کار را تمام خواهد کرد
×××
وقتی برفها آب شوند
اجساد زیادی را خواهی دید
مورچههایی که برف غافلگیرشان کرده بود
×××
تا به حال رد پای مورچهای را در زمستان دیدهاید
که بر برف قدم گذاشته باشد؟
همیشه زمستان است که بر مورچهها فرود میآید
×××
کمی دورتر از لانه
دو مورچه مشغول بازی بودند
که دانههای درشت برف
بازیشان را ناتمام گذاشت
حالا تا بهار هم آنها به لانه نمیرسند
پایان همه رمانها
حادثهای است که به تو ختم میشود
من اما بیهیچ حادثهای
از تو شروع میشوم
مرگ همچون زن همسایه
در کوچه نشسته و مرا نگاه میکند
امروز در خانه میمانم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
درختها همه مجنونِ بیدِ موهایت
جهان وسوسه پاشیده بر سراپایت
دو چشم پاک نشسته است، زیر ابروها
دو قاچ میوة ممنوع سرخ، لبهایت
به روی نیمکت شب نشستهام در پارک
تو نیستی قدم ماه مانده بر جایت
هزار جاده اگر بین ما دو تا راه است
هنوز مضطربم از نگاه گیرایت
هزار بوسة غمگین روان کنم با باد
ز مرز اگر بگذارد بدون ویزایت
1 میزان 1389
یک رباعی و یک غزل جدید بعد از مدتهای مدید بیشعری:
شب راز سیاهی است میان من و تو نه شمع و نه ماهی است میان من و تو ما مثل دو روحیم که پیچیده به هم خورشید، تباهی است میان من و تو
***
خبری نیست
نوشتهام خبری نیست بی تو، آه کشیدم
و با مداد سیاهی، چهار راه کشیدم
چهارراه و هر راه سمت جادهی بنبست
ببین که بر نرسیدن عجب گواه کشیدم
و در ادامهی نقاشیام، به جای خودم، شب
به جای صورت زیبات عکس ماه کشیدم
به جای دختر نازم، میان دست قشنگت
شراب ناب حلال از پیِ گناه کشیدم
هوای نامه چه سرد است! پس برای شماها
دو شالگردن آبی راهراه کشیدم
حرام باد میای که بدون یاد تو خوردم
بدون کام تو سیگار نه! که کاه کشیدم
تمام کاغذ نامه که پر شد از دو سه تصویر
ورق زدم دل بیچاره را و آه کشیدم
1 میزان 1389
حکیم علیپور یکی از شاعران خوب و باصفای بلخ است و این روزها اولین کتابش با نام "شیطنت" توسط حلقه زلف یار چاپ شده است. چاپ این مجموعه را به حکیم جان تبریک میگویم. یک غزل زیبا از این کتاب برایتان میآورم.
بت من! دور سرت هالهای از وسواس است
سنگ سنگ تن تو شیطنت خنّاس است
همه ذرات جهان حل شده در چشمانت
آنچه در قلب تو پیدا نشود، احساس است
قصهی قلب من و آفت ابروهایت
قصهی مزرعهی لاله و خشم داس است
نکند اشک تو را تشنه به خونم کرده
آی مردم! به خدا یار، نمکنشناس است
بعد یک عمر مسلمانی خود دانستم
اولین سورهی قرآن دلت والناس است
چه کند دوزخ و فردوس تو با من وقتی
دل من دستخوش وسوسه و اخلاص است
آی ساقی! چه قدر جام به من خواهی داد؟
لب من تشنهی سوز عطش عباس است
