این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

 
 
نویسنده : علی جعفری - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
 

یک روز آفتابی بود

در خیابان

دست های تو را می خواستم

تا گهواره ای درست کنیم

برای خوابیدن غمهای هزاران هزار سال  نیاکانم

که کوهها و دشت های وطن را به دنبال تو تاخته اند

یک روز کاملا آفتابی بود

در پناه درختان سپیدار

من لبهای تو را می خواستم

کاش زندگی طعم لبهای تو بود

و دستان من و تو

گاهواره ای برای خوابیدن غمهای هزاران هزار سال

که از نیاکانم به ارث برده ام

*

حالا

باران به چشم های من پناه می برد

و هرچه ابر

از آسمان این خیابان شروع می شود

در من هنوز نیاکانم به تاخت می دوند

                                                   ۸۶/۱/۲۱


 
 
 



محصولات ویژه