آشنا هيچ وقت منتظر نماند

سبد هاي سوالش را برداشت و رفت

وگيسوان خاکستري اش را بادي تکان نداد

آشفته تر از من نيز خواهد خواند

که گريه مي کند و کسي به سويش مي آيد

و مهاجرت شکل ها آغاز مي شود

- کمربند ها را باز کنيد

هيچ خبري نيست

کسي پرواز نمي کند

مگر پرنده ي کوچک خوشبختي

که آشيانه ندارد

و هيچ آشنايي منتظر او نيست

                           تابستان 84

/ 0 نظر / 10 بازدید