یک روز آفتابی بود

در خیابان

دست های تو را می خواستم

تا گهواره ای درست کنیم

برای خوابیدن غمهای هزاران هزار سال  نیاکانم

که کوهها و دشت های وطن را به دنبال تو تاخته اند

یک روز کاملا آفتابی بود

در پناه درختان سپیدار

من لبهای تو را می خواستم

کاش زندگی طعم لبهای تو بود

و دستان من و تو

گاهواره ای برای خوابیدن غمهای هزاران هزار سال

که از نیاکانم به ارث برده ام

*

حالا

باران به چشم های من پناه می برد

و هرچه ابر

از آسمان این خیابان شروع می شود

در من هنوز نیاکانم به تاخت می دوند

                                                   ۸۶/۱/۲۱

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عزيز نوری

سلام بر استاد تنها رزاق فانی درگذشت با غزلی از اين شاهين غزل به روزم بدرود

ققنوس

دست های تو را می خواستم تا گهواره ای درست کنیم برای خوابیدن غمهای هزاران هزار سال نیاکانم جمله ای که بعد از مدتها اشک را به چشمانم آورد...! موفق باشيد

آدالار

سلام هم شعرات را خواندم و هم وبلاگت را دقیق شدم زیبا بود هر دوتاشون شاد و شربلند بمانی

lمهراوه

دلت یه خونه تکونی حسابی لازم داره .خاطره های کهنه رو دور بریز هزار تا تجربه قشنگ تر منتظرته تو خودت یه خدایی یه روز یکی پیدا می شه که طرف تو هم نماز بخونه .تا بعد........

ميلاد

سلام خيلی زيبا بود. اميدوارم شاد باشی. خداحافظ

دمت گرم!

مرضيه

سلام از نوشته هايت لذت بردم چون من هم از حرف دل شما می زنم و از عشق می گويم اگه دوست داشتی سری به وبلاگ من هم بزن ممنون

آلما

سلام شعر هات داره بهتر و بهتر ميشه. موفق باشی. راستی چرا به روز نمی کنی؟ منتظريم

علو

بابا برو قاز بچرون نه حتی غاز

کبريت فروش سر خيابون

ها يهو می گفتی نون خشکيه