خيالپردازی

دستانت را باز کن

مرا در آغوش بگیر

آوازهای محزون بخوان برایم

کاش این شب

این خیالپردازی ها

همچنان بماند

و آغوش تو مرا کودک پندارد

((روزگار غریبی است

نازنین))

بی آن که بخواهی از جغرافیای نگاهت

پرت می شوم

بی آن که مرا دوست بداری

بار سفر می بندی

و دوستانم تنها صدایم می زنند

بی آن که آغوشت را برایم بگشایی

خیال راه های دور در آغوشت می گیرند

و شهر بی تو مرا حبس می شود

شهر های بسیاری را گشته ام

از آسمان های یکرنگ امیدی نیست

آغوشت را باز کن

صبح از آغوش تو بر می خیزد

                            مهر ۸۵

/ 27 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

بی خبر رفتی خبر ندادی

اميد

علی رفتی ولی ما رو فراموش نکن

حميد

سلام اخر مرامی عشقی يا حق

زروان

چرا از يکرنگی آسمان اميدی نيست؟ دستت درد نکند که مينويسی قشنگ مينويسی

يلدا ستايش

سلام خيلی قشنگ نوشتی واقعا خسته نباشی موفق و موید باشی منظرت هستم

غزال

مرا به یاد نگهدار مرا به خاطره نسپار که باد خاطره ها را همیشه می برد از یاد

امينی

يک بار برای هفت پشتم کافيست محبا خيلی قشنگ بود

حکیمه حسنی

سلام مدتی است می آیم و شعرهایتان را می خوانم... دوستانم تنها صدایم می زنند... زیباست- همیشه سبز باشید و مانا...

سيد ضياء قاسمی

چرا به روز نمی کنی برادر؟ اين اشک ها برايتو دريا نمی شود