يک روز عصر سمت خيابان رها شدم

چون ابر هاي تيره به تو مبتلا شدم

اين ابتداي خلقت من بود و قصه ام

من مرد نقش اول اين ماجرا شدم

گلدان شدي و شاخه گلي در ميان آن

يک قطره آب داخل گلدان رها شدم

تو تک درخت سبز سپيدار توي پارک

من خط يادگار سپيدار ها شدم

قسمت نبود تا من و تو ميوه بر دهيم

يک برگ خشک از تن سبزت جدا شدم

                                          تابستان85

/ 32 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام از وبلاکت ديدن کردم وبلاگ خوبی داريداگه با تبادل لينک موافقی منو لينکم کن و به من خبر بده تا تو را لينکت کنم ممننم.

مهدی

سلام از وبلاکت ديدن کردم وبلاگ خوبی داريداگه با تبادل لينک موافقی منو لينکم کن و به من خبر بده تا تو را لينکت کنم ممننم.

پارسا

هر چند که از آينه بی رنگ تر است از خاطره غنچه ها دلم تنگ تر است

عزيز نوری

سلام بر استاد تنهای گرامی وبلاگ کتابخانه رسالت به آسمان هشتم تغيير نام يافته است . لطفا در پيوندتان تصحيح نماييد. مطلبی در مورد آزادی و انسان نوشته ام . سر بزنيد خوشحال می شوم. بدرود

مينا

برادر محترم اقای جعفری عالی بود اگر يه سر به کلبه خرابه ما بزنيد و در مورد هذيانهای ما هم نظر بدين ممنون ميشم شاد و موفق باشي

زهرا توکلی

آپ کن ديگه علی چششممان چقيد

زهرا رضايی

سلام. باز هم که به کنج عزلت خزيده ای. شعرهات زيبا هستند . حيفه که کسی نشنوه. اگه اومدی يه سر هم به من بزن.

رضا خاوری

علی جان سلام خوبی؟ شعرت حرف نداشت قشنگ بود موفق باشی